|
سه شنبه 16 آبان 1391برچسب:, :: 1:7 :: نويسنده : sia
دلم میخواست اینجا تصویری میگذاشتم که درون مرا بازگو کند...چون هرچقدر تلاش می کنم برای گفتن یا نوشتن درونم ...بی فایده ست... فکر میکنم این روزها بیشتر دیدنی شده ام تا گفتنی... می دانم آنقدر خوبی که بد بودنم را نمیبینی و آنقدر مهربان که نمیخواهی ذلتنگیهایم را بشنوی و دوباره وابسته ام کنی.. دنیای ما روز به روز شلوغ شد و سخت تر... و بودن تو با من چه رویایی تر... ظاهرا دور شدی و دورتر و دورتر... اما حالا میبینم تورا که چقدر زیاد با منی...!! و باز برای هزارمین بار از خودم میپرسم با این همه عشق و خوشبختی چرا من خوشحال نیستم پس؟؟؟!! : : چه بگویم که خالی ام برای گفتن از تو... تنها و تنها و تنها... سپاس برای بودنت...!! سپاس...
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |