|
سه شنبه 15 آبان 1391برچسب:, :: 23:56 :: نويسنده : sia
کاش میشد...یک شبی..یک روزی...یک وقتی...نزدیک همین سرما...یک ساک جمع کنم و کلاهی سر کنم.کاپشن بپوشم و بعد...بروم و بروم و دور شوم...و آنقدر دور شوم که نفهمم کجام و...ندانم چه کسی هستم یا چه کسی بودم....فقط دور باشم...دور و خیلی دورتر... کاش میشد جایی برسم که هیچ کدام از آدمها را نشناسم و آدمها هیچ کدام من را نشناسند و فقط کارهایی بکنم که دوست دارم ، نه آنهایی که تقدیر برایم رقم زده است... آنجا همانی باشم که همیشه دلم خواسته باشم...آنوقت دیگر نه دلی دارم...نه عقلی...نه دردی...فقط تنهایم....تنها و آرام...آرام و ساکت...ساکت و بدون هیچ اسم و رسمی...تنها همین بودنم با ارزش است آنهم فقط برای خودم...خود خود واقعی ام...نه مجبورم دروغی بگویم...نه بازی...نه حتی کلامی...گمنام می شوم و گمنام می مانم و همانطور هم میمیرم ...آنقدر با تنهایی هایم سر میکنم تا همه فراموشم کنند و حتی خود خدا هم یادش میرود که زمانی مرا آفریده... و کاش آن روز یا آن شب...یا آن وقت...همین فردا باشد...که لااقل امشب را با آرامش بخوابم و کمی سبک باشم که بالاخره امشب شب آخر است و فردا هم آخر همه چیز...! باخودم فکر میکنم نه...!! نه...حتی اگر تمام این اتفاقات هم بیفته... تو تمام نمیشوی...نمیمیری... تا من هستم... تا قلبم میتپد... تو با منی... آخه مگه میشه...بدون "نفس"... ... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |