|
چهار شنبه 10 آبان 1391برچسب:, :: 15:31 :: نويسنده : sia
نمیدونم چی شد که امروز یاد اون وقتایی افتادم که باهم بودیم دلم میخواست بغلت کنم... قربونت برم الهی... با چشمای نازت نگام میکردی و با همون چشمها جوابمو میدادی!
چه آرامشی بود... انگار دنیارو بغل کرده بودم... یه حسی شبیه خوشبختی...نه نه! چرا شبیه؟!عین خوشبختی... آره... عین خوشبختی... عین وقتی که همه آرزوهات برآورده شده و دیگه هیچی نمیخوای... اصلا مگه خوشبختی معنی دیگه ای هم داره؟! اما حالا... اشکال نداره!!! مگه میشه پارسال این موقع ها یادم بره...؟! الانم همون حس رو دارم... نمیدونم بهت اس ام اس بدم یا نه...؟؟!! نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |