|
جمعه 25 اسفند 1391برچسب:, :: 1:33 :: نويسنده : sia
هوا چندان سرد نشده بود که پرستو ها رفتند اما گنجشک ماند، با اینکه میدانست زمستان سرد است و دانه کم پیدا میشود! آدمها درباره مهاجرت پرنده ها گفتند : آنها که مهاجرت نمیکنند تن شان گرم تر است! انعطاف پذیری بالاتری دارند و در سرما نمیمیرند! و ... اما... اما گنجشک آهسته به درختی بی برگ گفت: سرما رو به جون میخرم چون میخوام لحظه اومدن بهار رو ببینم! میدونم زمستون موندنی نیست و شوق اومدن بهار اونقدر دلگرمم میکنه که نمیذاره از سرما بمیرم! شاید گاهی بلرزم اما نمیمیرم... و درخت بی برگ خوب میفهمید شوق آمدن بهار یعنی چه! حال زمستان است! و برف میبارد... و من پرستو نیستم که از بیم سرما تن به هجرت دهم... من پرستو نیستم تا گرما را در جایی دور از تو جستجو کنم... میخواهم گنجشک خانگی ات باشم... میدانم تا به تو دلگرمم ، زنده میمانم ... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |