|
چهار شنبه 20 دی 1391برچسب:, :: 17:20 :: نويسنده : sia
باز هم زمستان... دلتنگی و شبهای پرخاطره ... آیا یادت هست غروبهای باران و عشق را در کوچه ی تنهایـی... که عمق عشق را می سنجیدیم در نگاهمان !؟ یادت هست خنده ها را در مشت می گرفتیم و می پاشیدیم بر لبهایمان !؟ ولی اینک منم و تنهایی و غروبهایی که خیس میخورم در یادت ... من آنقدر دوستت دارم که هر روز با خود فکر میکنم دوستت دارم را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟! پس بهتر آن است که در لحظه لحظه ی دلتنگی هایم دوستت دارم را زمزمه کنم چرا که همیشه دلتنگ توام... زیرا گاهی برای دلتنگی هایم "تو" تنها بهانه هستی و من بی بهانه بهانه ات را میگیرم ... دلم برایت تنگ می شود و فقط برای تو می تپد... با تو لبریز از عشقم و بی تو پوچ و تو خالی ام ... ستاره ی وجودت روشنگر شبهای بی ستاره ام و دستان مهربانت گرمابخش لحظه های خاموشم ... راستـی...دوستت دارم را کجا بنویسم که ماندگار باشد...؟!
خــــالی تــر از همیشــــه در انتـــظار تو... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |