|
سه شنبه 16 آبان 1391برچسب:, :: 23:53 :: نويسنده : sia
همیشه روزگار درهم برهم وگند است فقط گاهی نمی فهمی چرا؟؟ چرا هوا این همه سرد است اما دستهای او آتــش ؟!! چرا دلت بغل می خواهد و تنها آغوش اوست که کافیست برای آخر دنیا شدن!! از همه بیزاری، از خودت بیزاری، اما باز می خواهی...خواستنِ اورا می خواهی... نگاهش می کنی و دستهایت را باز ، تا گم شوی در آغوشش و درست آنجا، همانجایی که همه چیز راحت ،همه چیز شدنی ست ... خوابیدن، فنا شدن، مخلوط شدن، دردکشیدن باهم... ! و البته آنجا هنوز شیرین است همه چیز ، حتی مـــردن! نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |