|
چهار شنبه 10 آبان 1391برچسب:, :: 14:25 :: نويسنده : sia
راستی فکر کرده ای بودنِ گاه و بی گاهت اینـجا ، هنوز یک اتفاقِ ساده ، یک اتفاق تازه است برایم...؟ فکر کرده ای ماندن ات چه خوب است و داشتن ات رنگ عادت نمی گیرد هرگز ؟ می دانستی چیزی شبیه دوستت دارم...چیزی شبیه دل تنگتم...شبیه با من بمان..تنهایم نگذار...دستهایم را بگیر...مرا ببوس... همه و همه در من زبانه می کشد وقتی تنــها و فقط به نامت فکر می کنم ؟؟ می دانستی هیچ چیز این روزها مرا ارضا نمی کند حتی تصورِ هم آغوشی با تو؟! می دانستی دلم....این دلم چقدر هوایت می کند...هوای تویی که نامت "تو"ست... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |